تبليغاتX
مکانیک و کامپیوتر.
شعر.......... 

ندیدم بهاری / محبت ز یاری / دلم غرق خون شد / عجب روزگاری

زندگی اجبار است .... مرگ انتظار است..... عشق یک بار است ..... جدایی دشوار هست ..... یاد تو تکرار هست

به کسی عشق بورز که لایق عشق باشه نه تشنه عشق...زیرا کسی که تشنه عشق است روزی سیراب میشود

بدون گریه خاطره روشن نمیشه شهری بود به نام عشق در آن کوهی وجود داشت بنام دوستی از آن کوهرودی جاری میشد بنام محبت این رود به مردابی میریخت بنام جدایی پس نفرین عالم بر این جدایی که غرورمرا درک نمیکند

هیچ زمان دل به کسی نبند ...... چون این دنیا این قدر کوچک است که دو تا دل کنار هم جا نمیشه ..... ولی اگر دل بستی ... هیچ وقت ازش جدا نشو چون این دنیا این قدر بزرگه ... که دیگه پیداش نمیکنی

خدایا هرکه را دوست داری به او بیاموز که عشق از زندگی کردن برتر است و هرآنکه را دوست تر می داری بیاموز که دوست داشتن از عشق نیز والاتر است...

زمان! به من آموخت که دست دادن معنی رفاقت نیست.... بوسیدن قول ماندن نیست..... و عشق ورزیدن ضمانت تنها نشدن نیست

ای همه وجود من . ای کسی که پا گذاشتی رو قلب من . ای کسی که درو بستی به روی من. درو باز کن دستم مونده لای در

مهم این نیست که تو اَد لیست مسنجرمون چند نفر اَد شدن. مهم اینه که تو قلبمون فقط 1 نفر اد شده باشه که با هم آن بشیم، باهم آرشیو زندگی رو دوره کنیم و با هم آف بشیم. امّا باید یادمون باشه پسورد دوستیمون رو جوری بسازیم که کسی نتونه هکمون کنه

شاید یه کسی شب ها برای اینکه خواب تورو ببینه به خدا التماس می کنه شاید یه کسی به محض دیدن تو دستش یخ می زنه و تپش قلبش مرتب بیشتر میشه مطمئن باش یه کسی شب ها به خاطر تو توی دریای اشک می خوابه ولی تو اون رو نمی شناسی

بگذار که در حسرت دیدار بمیرم... در حسرت دیدار تو بگذار بمیرم... دشوار بود مردن و روی تو ندیدن... بگذار بدلخواه تو دشوار بمیرم... بگذار که چون ناله مرغان شباهنگ... در وحشت و انوده شب تار بمیرم... بگذار که چون شمع کنم پیکر خود آب.... دربستر اشک افتم و ناچار بمیرم... میمیرم از این درد که جان دگرم نیست... تا از غم عشق تو دگر بار بمیرم... تا بوده ام ای دوست وفادار تو هستم... بگذار بدانگونه وفادار بمیرم

ای دوست دلت همیشه زندان من است آتشکده عشق تو از آن من است آن روز که لحظه وداع من و توست آن شوم ترین لحظه پایان من است

عزیزم خیلی وقته دردی مونده تو دلم ..... میخوام راز عشقمو واسه همه بگم و برم

یادم می یاد روزایی که بهم قول دادی زیاد .... ولی زدی زیر قولت گفتی برو منم میام

باشه درو ببند برو بیرون بزار تنها باشم ..... توی تلاطم بغز ثانیه ها رها باشم

دستات مال من بود ولی قلبت بود از من جدا ..... چه شبهایی به خاطرت نشستم وای خدا

می خواهی بری برو به درک پس از یادمم برو .... یادت می یاد وقتی گریه کردم گفتم نرو

حالا من میرم تو هم تنها باش با دل خودت ..... ببین چیکار کردی بزار برو از یاد خودش

تمام فکرم توی چشمای تو بود .... کاشکی الان دستهات تو دستهای من بود

تمام مردم این شهر به من همواره میگن .... تو این سکوت ‌ِسرد مرگ و بهمراه دارم

همیشه نفرین من به راهت ِ ..... به دل سیاه تو نگاهت ِ

تا ابد فقط میگم خدا خدا ..... کی ِ میشه از دل تو دلم جدا

میدونم همش تو رو به عشق تو ...... میدونم چقدر شلوغه دل تو 

الهی خونه خرابت ببینم ..... تا ابد توی عذابت ببینم

دیگه از نبودنت نمی سوزم ..... دیگه حتی چشم به در نمی دوزم

برو اشک نریز با یاد دلم ..... دیگه نمی خوامت باهات نمی مونم

دیگه حتی نمی خوام اسمتو فریاد بزنم ..... مثل عاشق تو کتابها اسمتو داد بزنم

بترس از اون روز که با من چشم تو چشم بشی .... من تو فکر تو بودم تو بودی تو فکر کی ؟

خیلی ساده از من گذشتی من ساده تر میگذرم .... مثل قبل از نبودنت تو خودم نمی شکنم

میشنوم صدایی که هچوقت تو نشنیدی ... صدایی که میگفت تو از جدایی میترسیدی

آره میترسیدم ولی حالا میگم بی خیال .... حرفات تکراری شده یه حرف جدید بیار

کاش می شد ببینمت بهت بگم ..... دیگه از دیدن تو سیر دلم

کاش می شد دیگه چشمام نبیننت .... از درخت غم دیگه تو رو نچینمت

کاش می شد چشماتو گریون میدیدم .... توی تنهایی و غم دلتو خون می دیدم

کاش می شد برق چشمام بارون کنه ..... سیل غم بیاد و تو رو داغون کنه

دوست داشتم در اولين قطرات اشکم درک می کردی آنچه در وجودم بود.دوست داشتم در تمام ناباوريها و تمام بايد ونبايدها باور می کردی دردی را که سالهاست در گوشه اين دل پنهان است و با تمام خاموشيم بفهمی که در دلم غوغايی برپاست.با همه کودکيم نگاهم را ذره ای از وجودت بدانی. دوست داشتم لحظه ای با مکث خود تمام هستی را به هم پيوند می دادی و هستی را آنچنان به من می بخشيدی که ديگر اثری از آن نباشد.دوست داشتم فرياد خفه اين گل بخاک افتاده را بدست تن نااميد به باد نمی سپردی که ناگهان نه بادی می ماند نه من،دوست داشتم من هم يکی از صدها ستاره ای بودم که در کنج دلت آشيانه دارد. گر چه می دانم نور من به وسعت ستاره های ديگرت نيست.دوست داشتم گلی بودم در اوج نابودی که فقط به نبودن می انديشد و ناگهان دستی می آمد و مرا به دوباره بودن و ماندن در اين زمين خوش خيال(زمينی که عادت کرده به رهگذرانش)دعوت می کرد.ولی من هر چه با تو خنديديم،هر چه گريه کردم،هر چه احساس کردم يک شبه به فراموشی سپرده شد.نمی دانم کدام آرزو تو را صدا کرد؟!نمی دانم کدام خواهش معنای خواهش من شد؟!نمی دانم کدام شک و ترديد واژه های درد آلود مرا از يادت برد،نمی دانم چرا اين قصری را که تمام نفسهايمان در آن محبوس بود يک شبه خراب کردی؟

نوشته شده توسط مصطفی صفری در جمعه بیست و چهارم آبان 1387 و ساعت 20:53
شعر عاشقانه 

 

 

تو به من خندیدی

و نمیدانستی من به چه دلهره

از باغچه همسایه سیب را دزدیدم

باغبانی از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلوده به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی هنوز سالهاست

گردش گام تو تکرار کنان میدهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق این پندارم که

چرا خانه کوچک ما سیب نداشت
.

.

.

زندگی چون برگ بودن در مسیر باد نیست

 

امتحان ریشه هاست

 

ریشه هم هرگز اسیر باد نیست

 

زندگی چون پیچکیست که

 

انتهایش میرسد پیش خــــدا


.

.

.

.

.

.

.

 .

                                                      کاشکی پرنده پر نداشت

 

در سراشیبی تقدیر

   نام مرا

      با نام تو تشنه کرده اند

          و رفتنت را

             بر دلم داغ نهاده اند

                دریغ

                   از دریایی که در چشمهایت نشسته است

                       بی آنکه بخواهد

                           آیینه ها را آبی ببیند

                              یادگار ردپای انتظارت آمدنت را دریاب

                                  که تکرار آبی ترین زلال ها

                                      در پیوسته ترین اشتیاق های رسیده ی ابدیت

                                           تو را تداعی می کند

                                               برو به فکر من نباش

                                                   برو به پای من نسوز

                                                       برو به فکر من نباش

                                                           من یه جوری سر میکنم

                                                               زندگی رو با سختیاش........ا

                                                                   با که درددل کنم؟

                                                                       با کسی که پرنده بود برام؟

                                                                          با کسی که اشیانه بود

                                                                             دلم به چه خوش بود

                                                                                 کاشکی  پرنده پر نداشت

                                                                                     از پریدن خبر نداشت

                                                                                         درخت باغ آرزوش

                                                                                            دغدغه تبر نداشت 

نوشته شده توسط مصطفی صفری در جمعه بیست و چهارم آبان 1387 و ساعت 20:50
شعر سفر 
  سفر   

بر اين زمين پر غريب، كسي سفر نمي‌كند.

كسي ، زحال خود دگر ، مرا خبر نمي‌كند.

كسي به لحظه‌اي به من، دگر نظر نمي‌كند.

 

 

 

دلم گرفته پيش از اين

دلم گرفته بعد از اين

كسي بر اين زمين  بي‌شكيب، لحظه‌اي درنگ نمي‌كند.

 

 

كسي مرا صدا نمي‌كند

به گور من چرا، ......... كسي نظر نمي‌كند؟

.

.

.

دلي شكسته پيش از اين

دلي شكسته بعد از اين

 

بر اين سراي خاموشي كسي خبر نمي‌كند.

چرا به شهر من دگر، كسي سفر نمي‌كند؟

 

 

 

چه قصه‌ها مانده است.

چه حرف‌ها

چه گفته‌ها

بر اين غرابهء دلم، كسي سفر نمي‌كند

و رازها دگر زقلب من به سوي كس، سفر نمي‌كند.

 

 

 

بهار بود و ماه

نسيم خوش كنار راه

و آب پاك جويبار

آه ... كسي، دگر سفر نمي كند.

 

 

 

 

دلم گرفته پيش از اين

دلم گرفته بعد از اين

بر اين ديار بي فريب، كسي سفر نمي‌كند


 

چه دشت باز پر اميد

چه رود پر صدا

چه گل كنار راه

چه عشوهء زمين

 

 

چه سود از اين

 

زندگي

 

كه كس ز درد خود مرا، دگر خبر نمي‌كند.

...

 

 

دلم گرفته پيش از اين، دلم شكسته بعد از اين

 

 

 

بر اين زمين پر كوير كسي نظر نمي‌كند.

 

به دست‌هاي من كسي، دگر سفر نميكند.

.......................................................دگر، سفر، نمي‌كند

نوشته شده توسط مصطفی صفری در پنجشنبه هفتم دی 1385 و ساعت 8:5
چرا آقايون زودتر از خانم ها ميميرند؟ 
چرا آقايون زودتر از خانم ها ميميرند؟

چرا آقايون زودتر از خانم ها ميميرند؟

اين سوالي است که براي قرن هاي متمادي بي پـاسـخ مـانـده اسـت... اما حالا ما مي خواهيم پاسخ آنرا به شما بدهيم:

-اگر خانمتان را بر بالاي يک سکو بگذاريد و از او در مقابل موش ها محافظت کنيد...شما يک مرد هستيد.
-
اگر در خانه بمانيد و کارهاي خانه را انجام بدهيد...شما يک مرد لوس و ماماني هستيد

-اگر به شدت کار کنيد...براي او اهميت قائل نيستيد که برايش وقت صرف نمي کنيد
-
اگر به اندازه کافي کار نکنيد...مفت خوري هستيد که به درد هيچ چيز نمي خوريد

-اگر او يک کار ملال آور با حقوق پايين داشته باشد...شما قصد بهره کشي اقتصادي از او را داريد
-
اگر شما يک کار ملال آور با حقوق پايين داشته باشيد...بهتر است تنبلي را کنار بگذاريد و کار مناسب تري پيدا کنيد

-اگر شما شغل بهتري گرفتيد...پارتي بازي شده
-
اگر او شغل بهتري بگيرد...به خاطر توانايي هاي بالايش بوده

-اگر به او بگوييد که چقدر زيباست...اين نشان دهنده خواست هاي جنسي شماست
-
اگر سکوت کنيد و چيزي نگوييد...اين بي اهميتي شما را نسبت به او مي رساند

-اگر گريه کنيد...آدم بي عرضه اي هستيد
-
اگر گريه نکنيد...بي احساس و بي عاطفه هستيد

-اگر بدون مشورت با او تصميم بگيريد...شما يک متعصب خودخواه هستيد
-
اگر او بدون مشورت با شما تصميم بگيرد...يک خانم ليبرال و آزادمنش است

-اگر از او خواهش کنيد که به خاطر شما کاري را که دوست ندارد انجام دهد...اين امر سلطه جويي و ديکتاتور بودن شما را مي رساند
-
اگر او از شما يک چنين درخواستي داشته باشد...انجام آن لطف و مرحمت شما را مي رساند

-اگر از هيکل و اندام زيبايشان تعريف کنيد...منحرف هستيد
-
اگر تعريف نکنيد...شما را هم جنس باز تلقي مي کنند

-اگر از آنها بخواهيد که موهاي پايشان را تميز کنند و هيکل خود را روي فرم نگه دارند... شما يک مرد شهوتران هستيد
-
اگر نخواهيد...شما اصلا رمانتيک نيستيد

-اگر به خودتان برسيد...خودبين و از خودراضي هستيد
-
اگر اين کار را انجام ندهيد...يک فرد ژوليده و نا مرتب هستيد

-اگر براي او گل بخريد... اين کار را براي دستيابي به چيزهاي ديگر انجام داده ايد
-
اگر نخريد...احساسات او را درک نمي کنيد

-اگر به پيشرفت هاي خود افتخار کنيد...انسان جاه طلبي هستيد
-
اگر اين کار را نکنيد...اصلا بلندپرواز نيستيد

-اگر او سر درد داشته باشد...خسته است
-
اگر شما سر درد داشته باشيد...مي خواهيد به او بفهمانيد که ديگر دوستش نداريد

-اگر او را زياد بخواهيد...شهوتران هستيد
-
اگر نخواهيد...پس حتما پاي يک خانم ديگر در ميان است

در نهايت...مردها زودتر مي ميرند چون خودشان اينطور مي خواهند!

30 واقعيت پنهان در مورد مردها...

1- چرا مردها داراي وجدان پاکي هستند؟
به اين دليل که هيچ گاه از آن استفاده نمي کنند

2- چرا مردها هميشه خوشحالند؟
چون آدم هاي بي خيال فقط مي خندند

3- چرا روانکاوي مردها خيلي سريع تر نسبت به خانم ها انجام مي پذيرد؟
زيرا هنگاميکه زمان بازگشت به دوران کودکي فرا مي رسد، مردها همان جا قرار دارند

4- اگر يک مرد و يک زن با هم از يک ساختمان 10 طبقه به پايين بيفتند کداميک زودتر به زمين ميرسد؟
خانم، چرا که آقا راه را گم مي کند

5- شباهت آقايون با آگهي هاي بازرگاني چيست؟
شما نمي توانيد يک کلمه از حرف هاي آنها را باور کنيد و هيچ چيز براي زماني بيش از 60 ثانيه دوام نمي آورد

6- ورزش کنار درياي آقايون چيست؟
هر موقع خانمي را در بيکيني مي بينند شکم هايشان را تو مي دهند

7- به يک مرد با نصف مغز چه مي گويند؟
با استعداد

8- فرق بين نرخ اوراق بهادار با مردها در چيست؟
نرخ اوراق بهادار رشد مي کند

9- خدا بعد از خلق مرد ها چه گفت؟
من مي تونم کارمو بهتر از اين انجام بدم

10- 2 دليلي که مردها به مسائل کاري خود فکر نمي کنند
1-
فکري ندارند 2- کاري ندارند

11- در آمريکا به يک مرد باهوش و با استعداد چه مي گويند؟
توريست

12- اگر آقايون هم باردار مي شدند آنوقت
خدمات پزشکي در مغازه هاي خواروبار فروشي هم ارائه مي شد

13- آيا شنيده ايد که مردي مدال طلاي المپيک را از آن خود ساخت؟
او بعدا آنرا برنز رنگ کرد

14- يک وضعيت غير قابل كنترل چيست؟
144
مرد در يک اتاق

15- براي درست کردن پاپ كُرن به چند مرد نياز است؟
3
تا، يک نفر ماهيتابه را بر روي گاز نگه ميدارد و دو نفر ديگر گاز را تکان ميدهند تا گرما به تمام سطح ماهيتابه برسد

16- آقايون لباس هايشان را چگونه دسته بندي مي کنند؟
"
کثيف" و " کثيف اما قابل پوشيدن"

17- تنها يک مرد مي تواند يک ماشين ارزان قيمت 2 ميليون توماني بخرد و
يک سيستم صوتي 4 ميليون توماني بر روي آن نصب کند

18- زمان با ارزش مردها در کنار همسرانشان چگونه مي گذرد؟
ملافه را روي سرشان مي کشند و مي گويند "تو خيلي نازي عزيزم"

19- يک خانم 35 ساله به بچه دار شدن فکر مي کند، يک مرد 35 ساله به چيزي فکر مي کند؟
به قرار گذاشتن با بچه ها

20- شما به مردي که همه چيز دارد چه ميدهيد؟
زني که به او نشان دهد چگونه مي تواند از آنها استفاده کند

21- چرا عنکبوت هاي سياه پس از جفت گيري، جفت خود را مي کشند؟
به اين خاطر که مي خواهند قبل از شروع خرخر جلوي آنرا بگيرند

22- چرا مردان تنها در نيمي از زندگي خود با بحران مواجه هستند؟
زيرا آنها در تمام طول زندگي خود در دوران نوجواني به سر مي برند

23- آينده نگري يک مرد چگونه مشخص مي شود؟
به جاي يک بطري 2 بطري مشروب بخرد

24- رفتن به بار مجردها چه فرقي با رفتن به سيرک دارد؟
در سيرک كسي صحبت نمي کند

25- چرا مردها به دنبال خانمهايي هستند که هيچ گاه قصد ازدواج با آنها را ندارند؟
به همان دليلي که آدمها ماشيني را دنبال مي کنند که هيچ گاه نمي توانند در آن رانندگي کنند

26- شما با مرد مجردي که تصور مي کند بهترين هديه خدا نصيب او شده چه مي کنيد؟
او را مبادله مي کنيم

27- چرا آقايون مجرد جذب خانم هاي با هوش مي شوند؟
دو چيز مخالف نسبت به هم کشش دارند

28- شباهت آقايون با ماشين چمن زني در چيست؟
هر دو خيلي سخت به کار مي افتند، در هنگام کار سر و صداي زياد ايجاد مي کنند و حتي نيمي از وقت را هم نمي توانند به درستي کار کنند

29- فرق يک شوهر جديد با يک هاپوي جديد در چيست؟
بعد از يک سال هاپو هنوز هم از ديدن شما به هيجان مي آيد

30- نازکترين کتاب دنيا چه نام دارد؟
چيزهايي که مردان در مورد زنان مي دانند

اين مقاله را زياد جدي نگيريد!!!

نوشته شده توسط مصطفی صفری در جمعه بیست و ششم آبان 1385 و ساعت 11:56
عشق 
 
با تو بودن از تو گفتن زيباست
مثل آواز قناري تو بهار

با تو بودن از تو گفتن زيباست
مثل آواز قشنگ جويبار

با تو بودن از تو گفتن زيباست
مثل نيلوفر آبي در آب
مثل اشكهاي لطيف شبنم روي گونه هاي زنبقهاي خواب

با تو بودن از تو گفتن زيباست
مثل بارش بارون تو كوير
مثل رويش دوباره چمن روي تن يخ زده زمين پير

تويي مهتاب سحر ، تويي بارون كوير
از تن خستهء من گرد غربت را بگير
مثل خورشيد بزن و آبم كن
مثل لالايي شب خوابم كن
به تن خسته بزن رنگ دگر
دل ما را تو ببر تا به سحر

نوشته شده توسط مصطفی صفری در جمعه بیست و ششم آبان 1385 و ساعت 11:53
شعر با حال 

 

 

 

 

 

تمام شب را تا صبح به دنبال يك ناجي مي گشتم

 

مي خواستم فرياد بزنم اما نمي توانستم

 

تو؟خدا؟ پدر؟ كه را گويم كه ديگر هيچ كدام نيستند

 

يا شايد هم امام زمان؟!

 

تمام شب چون گياهي پوسيده و بي ريشه بر روي آب سرگردان بودم

 

ديگر هيچ چيز پشتم نبود

 

و مثل عكس خودم دو بعدي شده بودم

 

دلم مي خواست تمام زندگي را قي كنم

 

چه شبي بود شب سرگرداني!

نوشته شده توسط مصطفی صفری در پنجشنبه یازدهم آبان 1385 و ساعت 23:29
داستان شهر ما و مردمانش 

داستان شهر ما و مردمانش:

در اینجا چند میلیون مردم درون ساختمانها و معادن و کارخانه ها کار می کنند وعرق میریزند.

در پایان چون تکه ای نان لهیده به دور انداخته می شوند. اما تمام زندگیشان لحظه ایست در توهم لکه ئ خون.با جهل و ترس و جنون...

جهل به حق طبیعی زندگیشان.چیزی از جنس نفس کشیدن وعشق ورزیدن وخوردن و خوابیدن .....

ترس از اشباح وسایه ها.جمجمه ی پوک مرده ها

و جنون زندگی با ترس و جهل.

و اینک مردی نوعی از مردان این شهر:

اندر آسمان تاریک شب

ابرها خمیازه می کشند.

هوای دم کرده ی خیابان

سکوت مضاعف قدمهای زن .

با چشمهای بویناک هوس

خلیده است مردکی مزدور

میان گرگ ومیش خطوط وسکوت.

نجوا می کند مردک مزد ور

با خود وسایه ی بی تابش:

(طرفه ایست زین فرصت بخت مرا

لبانی چو اتش داغ

بهراین تن سرد و رنجیده

آه پستانهایی گرم و سفید

مرا به از هزار سکه ی سیاه) صدای شلاق باران از فراز

بر سینه ی عریان خیابان

جنون نگاه مردک مزدور

همچو شلاق بر تن زن.

تیره است چشمهای مردک تیره است شب مردابی.

میچکد جنون و شهوت وآب

از لباس مردک مزدور

می زند شعله ها بر فراز

مشعل مردک خاموش.

می جهد از قعر ضمیر نجوایی:

(معشوقکی چنین به نرمی نسیم صبحدم

بی شک در این سیاهی شب

حق است برای این تن بی تردید)

خیابان تیره و پر رویا

می کند مه آلود پهنه ی میدان را

هست پرتویی حقیرو بی مقدار

اندرین مه و تاریکی.

در حضیض گر گ ومیش بارانی

دست گره کرده بر سینه ها ی نرمش

می مکد مردک لبها یی

سرخ و گوشتین همچو هلو.

مرد پیچده همچون مار

مدور به دور تنی عریان.

اما اکنون می توان شنید نجواها را

با وجود اوایی بلند

زیر سنگ و سایه زیر باران

زیر چتر کاذب این شهر.

در اینجا شهری خواهد بود چون برزخ

با مارها

و مزدورها

با هر کس

انفجار هسته ایست پر شهوت

خواهد رماند خوش خیالان را

شاید به جایی دور

شاید درون لوله های فاضلاب

شاید به قعر چاههای مستراح.

وقتی انرزی این هسته ی غول اسا

چون از دهای سر کش ویرانی

می درد دل و روده ی این شهررا

ویران می شوند برجهای مرکز شهر

روان می شود در کوچه ها آب مستراح.

انرزیهایی با هزاران مگا وات توان

خواهد خروشید در تمام شهر .

هلاک خواهیم شد

همگی

در این شهر قشنگ

میان کثافت میان لجن بی درنگ.

نوشته شده توسط مصطفی صفری در شنبه ششم آبان 1385 و ساعت 9:29
شعر برگردان 

Vladimir Mayakovsky :

But Could You?


I blurred at once the chart of trite routine
by splashing paint with one swift motion.
I showed upon a plate of brawny glutin
the slanting cheekbones of the ocean
Upon the scales of tinny fishes
new lips summoned, though yet mute.
But could you
                   play
                          right to the finish
a nocturne on a drainpipe flute?

 

اما شما چطور؟

لک انداختم

به یکباره پا شید م

از رنگ به صفحه ی بی رنگ زندگی.

به تما شا گذاشتم روی بشقاب ژله ماهی

اریب استخوانهای گونه ی اقیانوس را .

بر فلسهای ماهی کنسرو

خواندم ندای لبهای تازه را.اگر چه خاموش .

اما شما چطور؟

نوا ختید نغمه ی واپسین را

با فلوتهای گلوی فا ضلاب؟

 

 

(برگردان به فارسی:مهدی صفری)

نوشته شده توسط مصطفی صفری در شنبه ششم آبان 1385 و ساعت 9:26
شعر خوب 

پرنده ازدی

بابالهای گشوده

به هوای پرواز آسمان مضطرب

چشمهایش  اما

به تاریکی حفره ای سیاه

متراکم . ابدی

های پرنده.پرنده.پرنده

هراسان کدام قصه ی سقوطی؟

پرواز کن در دل تاریکی

هنگام  رقص و پایکوبی ماه

پرسه زنان  میان ابرها

بر فراز تپه های اسارت

هر چند کوچک. هر چند حقیر

مرا اسیر ا زادیت    کن ............. 

نوشته شده توسط مصطفی صفری در شنبه ششم آبان 1385 و ساعت 9:24
شعر 

پرنده ازدی

بابالهای گشوده

به هوای پرواز آسمان مضطرب

چشمهایش  اما

به تاریکی حفره ای سیاه

متراکم . ابدی

های پرنده.پرنده.پرنده

هراسان کدام قصه ی سقوطی؟

پرواز کن در دل تاریکی

هنگام  رقص و پایکوبی ماه

پرسه زنان  میان ابرها

بر فراز تپه های اسارت

هر چند کوچک. هر چند حقیر

مرا اسیر ا زادیت    کن .............

نوشته شده توسط مصطفی صفری در شنبه ششم آبان 1385 و ساعت 9:19
شعر 

برادرم خسته ام.

خسته از زمانه ای که می تراشد،می تراشدومی تراشدروحم را.

خسته از مرکوبی که می کوبد،می کوبدومی کوبد راکبش را.

کاش می شد،

کاش می شد تمام دردهایم را، نقاشی کنم برای تو.

کاش می شد تمام زخم های پیکرم را،فریاد کنم برای تو.

برای تو که از جنس منی.

کاش می شد تنها سلام کنم و فریاد

تنها سلام ولبخند

تنهاسلام ونه اشک.

برادرم ،من اهل اکلیل زدن بر سوسن نیستم.

تنها دلتنگم ودلتنگ.

دلتنگ فریاد،

ولبخند؛

دلتنگ آزادی

وانسان؛..... .

نوشته شده توسط مصطفی صفری در شنبه ششم آبان 1385 و ساعت 9:17
شعر 

فكرتان خواب مي بيند
بر بستر مغزهاي وارفته
خوابش
نوكران پروار را ماند
بر بستر آلوده
بايد برانگيزم جل خونين دلم را
بايد بخندم به ريشها
بايد
عنق و وقيح
ريشخند كنم
بايد بخندم آنقدر
تا دلم گيرد آرام
برجان من نه هيچ تار موي سفيد است
نه هيچ مهر پيرانه
من
زيبايم
بيست و دوساله
تندرصدايم
مي درد
گوش دنيا
پس مي خرامم
اي شما
ظريف الظرفا
كه عشق را
با كمانچه مي خواهيد
اي شما
خشن الخشنا
كه عشق را
با طبل و تپانچه مي خواهيد
سوگند
حتي يك نفرتان
نمي تواند
پوستش را
چون من
شيار اندازد
تا نماند بر آن
جز
رد در رد لب و لب
گوش كنيد
در آنجا
در تالار
زني هست
از انجمن فرشته هاي آسمان
مي‌گيريد دستمزد
كتان تنش نازك است و برازنده
مي بينيدش
ورق مي زند لبهايش را
گفتي كدبانويي
كتاب آشپزي
اگر بخواهيد
تن هار مي كنم
همانند آسمان
رنگ در رنگ
اگر مي خواهيد
حتي از نرم نرمتر مي شوم
مرد
نه
ابري شلوارپوش مي شوم
من به گلبازار باور ندارم
چه بسيار فخر فروخته اند به من
مردان و زنان
مرداني
كهنه تر از هر مريضخانه
زناني
فرسوده تر از هر ضرب المثل
منابع :" ابر شلوار پوش" با ترجمه" مديا كاشيگر" , انتشارات مينا
"
مايا كوفسكي" نوشته "ويكتور تراس" با ترجمه" محمد مختاري, انتشارات كهكشان

نوشته شده توسط مصطفی صفری در شنبه ششم آبان 1385 و ساعت 8:49

(قوطی) باكس


Free